دوشنبه 8 شهريور 1395

 

تعداد کل بازدید کنندگان: 56563

تعداد بازدیدکنندگان کنونی: 1

PageRank


 

WELCOME       
شنبه 10 فروردين 1392

سال نو مبارک

سال نو مبارک ، صمیمانه روزگار خوشی واست آرزومندم ، امیدوارم که موقع سال تحویل دعاهای زیبا و خوشی واسه هم کرده باشیم ؛ دعاهای خوشگل ، بامزه و شیـــــــــرین ، شیرین به شیرینیه صورت یه نی نی شیطون که زده یه چیو ترکونده و معصومانه جلوت وایستاده که ببخشیشو موندی که الان باید جلوش فیلم بازی کنیو دعواش کنی یا اینکه بگیریو بخوریش. منکه این کارو واست کردم ، کــــــلـــی واست دعاهای قشنگ کردم ، بخـــــــدا . آخه میدونی چیه ؟ راستشو بگم ؟ آخه شادی تو شادی منه ، می خوام تو رو شاد ببینم تا خودم شاد بشم ، خودخواهم ؟ نه به جون شازده . امیدوارم که زندگی واست مث یه نوای موسیقی باشه ؛ رومانتیک ، پر احساس ، ساده و بی آلایش و قدرتمند . هر روز که از خواب پا میشیو به طلوع آفتاب که نگاه میکنی بدی های دیروز اطرافیانتو عاشقانه ببخشیو با یه لبخند شیرین به دنیا بگی ، نه نگو ، فریاد بزن " صــــــــــــبـــــح به خیر دنیــــــــــــــــا " . بذار واست یه ترانه خوشگل بذارم ، آخه می خوایم با هم برقصیم ، آخ که دلم لک زده واسه عاشقانه نواختن ، دستتو بگیرم ، انگار که دنیای بزرگ خدای خوبم فقط واسه منو توست و می خوایم واسه عزیزامون برقصیم ، آره ، من و تو . صبحو با یه آفتاب خوشگل و یه صبح به خیر به همه دنیا شروع کردیم ، با یه لبخند زیبا ، حالا وقت خواب ، دستامو میذارم رو لبم ، یه ماچ گــــنـــده واسه دنیا ، واسه عزیزام ، واسه تو ، آره ، واسه تو که عزیزمی . روزگارت سراسر همه خوش و لبت همیشه خندونو اسب چموش زمانه قدار رام دستانت ، دوســتـــــــت دارم .


جمعه 21 بهمن 1390

درکمان کن

الان دو سه روزه که باز یاهومیلو جیمیل رو بلوک کردن و وی پی ان ها هم کار نمی کنه ، باشه ، هر چی تو بگی مستر اینترنت ایران ، ولی فقط چرا ؟ پریزیدنتمان که میگوید در ایران فیلترینگی اعمال نمیشود ، باشد ، هر چی تو بگی .

بخدا من ایرانیم ، اجدادم هم ایرانی بوده اند ، پس این خاک مال منم هست به همون اندازه که مال تو هم هست ، نه حتی یک سر سوزن هم کمتر از تو ، اگه یه وقتی این توهم بهت دست میده که حق من و امثال من رو تو این کشور بخوری پس بدون که متجاوزی .

به کدومین حکم تو سریو من زیر دست ، به کدوم قانون ، به کدوم موهبت ؟ بخدا منو خیلیای دیگه با این کشوریم ، مال این کشوریم ، دلمون واسه این خاکه و قلبمون واسش میزنه و با ناخوشیاش تب میکنیم ، پس چرا ؟ پس چرا مردمت رو دشمن خودت میدونی ؟ لعنت به اون ایرونی که بخواد خارجیها واسش ارمغان آزادی به همراه داشته باشن ، بخداوندیه یکتا ما خس نیستیم ، شاید در میقات گم باشیم ولی جمعمان همین میقات را میسازد ، به ما شک نکن ، به مهرمان به این وطن شک نکن . آنجا که مردمش بر سر طاغوتش زنند را مردمی میدانیو خود مردمت را ...

این ملت است که حکومت را میسازد ، پس تو هم ای حکومت ، با مردم باش . تو مردی کن ، به قلمها آزادی بخش ، به ولله قلم حرمت آزادی را میداند ، درک معرفت می کند ، پس حرمتش ده تا حرمت بخش تو باشد . روزگار غریبیست نازنینم ...

این سالها حرمتها چه راحت شکسته میشود ، چه راحت دروغها گفته میشود ، چه راحت قلممان خورد میشود و برگ برگ خاطراتمان سوخته میشود . به همان محمدی که مولودش امروز است بر عشق این ملت شک نکن ، با این مردم باش .

انقلاب شیرین است ، مولود ذات آزادی خواه مردمان یک ملت آزاده است ولی باید از انقلابی که شیرینیه قدرت در دهانش مزه کرده است ترسید ، این ملت برای تو جان میدهند ، با ما باش ، بخدا اگر در برابر اشتباهی در محضر ملت سر تعظیم فرود آری چیزی چز فر و شکوه حاصلت نمی گردد .

خدایا تو بر دلم بهتر از هر کسی آگاهی که جز نیکی بر این ملت و حکومت چیزی آرزو ندارم ، نترس ، بر این ملت شک نکن ، این ملت از همین سرزمینند ، پس با همه ما باش و نه جمع خاصی از ما ، خفقانت ، دروغ روز افزون دولت بی کفایتت ، بسیار آزارمان میدهد ، درکمان کن ، خواهش می کنم ، درکمـــــان کن .



دوشنبه 4 مهر 1390

وبلاگ تنهای من

روزگاریست عاشقانه نواختن را از یاد برده ام ، نازنینم ، تو یادم بده .
وبلاگم ، سنگ صبویم ، دلخوشیم ، چه تنها مانده ، آنقدر که حتی توان گردگیرش را در خود نمی بینم ، آنقدر در شلوغیه زندگیم گم شده ام که چه سخت به یاد می آورم شازده را ، انگشتانم چه کرخت شده اند و ذهنم چه مشوش .


دوشنبه 26 ارديبهشت 1390

روزهای ندیده

نازنین یکتای من ، حمد و سپاس مخصوص توست و تو را شاکرم از جهت اینکه روزهایی و انسانهایی را به من نشان دادی تا درک کنم که صفت دروغ گویی نزد این دسته لیمیتش به سمت بی نهایت میل می کند ، خدایا از تو با چه زبانی سپاس گویم که روزهای ندیده این ملت را به این مردم نشان دادی تا درس عبرتی گردد .
و به درستی تو سرنوشت ملتی را تغییر نمی دهی مگر آن ملت خود خواهان تغییر باشد و به حق خلایق هر چه لایق .


چهارشنبه 31 فروردين 1390

ممد نبودی ببینی

ممد ای کاش تو و یارانت این روزها می بودید ، های ممد ، میشنوی ؟ ممد کارد تو استخونه ها ، ممد به داد برس که فغان است روزمان و اشک است مشق شبمان ، های ، ممد ، گوش میدی ؟ ای مرد روزگار ، رفتی ولی ای با مرام ، مردانگی را ، ای کاش مردانگی را به مردان وطنت می آموختیو میرفتی ، ممد دلمان تنگ است ، دل تنگ مردانیم ، های ممد ، قربون بوی بهشتیتان ، ممد ، اشکمان را که جوابگو خواهد بود ؟ ممد ، وساطتمان کن ، ممد ، به دادمان برس ، راستی ممد ، شهر آزاد شد ؟!


دوشنبه 25 بهمن 1389

فردا

فردا چه روز عجیبیست ، هم می تواند یک روز به یاد ماندنی برای یک ملت باشد و هم یک روز به یاد ماندانی برای دو عاشق ، یکتای من ، فردا را در خاطرمان ماندگار کن ، تا ابد ، 25 بهمن مبارک ملتم ، 25 بهمن مبارک نازنینم


پنجشنبه 14 بهمن 1389

بسمک العظیم الاعظم

چن سال پیش که هنوز قلمم رو کاغذ روون می لغذید و انگشتم ناخودآگاه روی دکمه های کیبورد مینواخت ، بی غل و غش ، بی اونکه به غلط املاییا توجهی کنم و یا اونکه به فعل و فاعل ارزشی بدم فقط عاشقانه مینواختم .
اون روز و هنوز تو یادمه ، مثل همه روزای اون روزا پشت میزم نشستمو بی اونکه بدونم از چیو از کی میخوام بگم فقط فشردم دکمه های کیبورد رو ، اشک از گونه هام میریخت و مینوشتم ، بخدا عاشقانه .
بچه که بودم بعد از اینکه تو چند تا کتابفروشی گشتم بالاخره اون کتابیو که میخواستمو پیدا کردم ، بن هور .
بی اونکه به عمق ماجرای این کتاب توجه داشته باشم ، مثل همیشه داستان حماسیش مجذوبم کرده بود .
چن سال پیش که فیلم
مصایب مسیح رو دیدم ، وای خدای من ، چه حالی بود ، بغض ، اشک ، و مینوشتمو مینوشتم بی اونکه بدونمو بفهمم که چی مینویسم .
آخر چقدر مظلومیت یک انسان ، بزنندو بزنندو تو ببخشیو ببخشو ببخشی ، فارق از هر دینی ، مسلمان یا مسیحی و کلیمیو زرتشتیو ... ، فقط به حرمت مظلومیت به تمام معنای یک انسان بنویسی .
میزدندو می ایستاد ، میزدندو مرحمت می کرد ، میزدند و بی منت شفا میداد ، خدایا به خودت قسم که عالمی ، عالمی که دانستی چه کسانی برگزیده گانتند .
امروز که فیلم بن هور رو میدیدم ، باز واسم یادآور اون لحظات بود ، خدایا مردمی که جز خوبی از او چیزی به یاد نداشتند فقط آمده بودند به مسلخ کشیده شدنش را نظاره کنند و او خم به ابرو نمی آورد ، میزدند ، می ایستاد و عاشقانه به سوی مسلخ گاه قدم بر میداشت ، گوی چه میدانست که اینگونه میرفت ، بل نمیرفت ، پرواز میکرد و این بیخردان همچون من عوام هورا می کشیدند و باز بیماران خود را پیش میراندند تا شفاعتشان کندو چه بی منت شفاعت میکرد ، آخ خدایا ، بخدا خوبیم حدی دارد ، اگر بنده تو این همه بی منت ، این همه بی منــــت ، آن هم زمانی که بی رحمانه میزنندش باز میبخشد ، این که بنده توست ، پس خدایا ، ای خالق من ، پس تو دیگر که هستی و تو دیگر چقدر مهربانی ؟  پروردگارم ، ای مهربانترین مهربانان ، ای مهربانتر از عیسی و محمد خاتم ، ما را بیامرز .

**  مصایب مسیح



سه شنبه 16 آذر 1389

بازم رنگ مشکی

اولین روز ماه محرم ، چه زود بعضیا سیاه میپوشن ! مخصوصا اونایی که تو تیوی ظاهر میشن ، اونایی که پست و مقامی دارن ، اونایی که ته ریششون از بقیه یه خورده بلندتره و اونایی که ... .
نمیدونم حکمت چیه ، سوار تاکسیو سواری میشی که تو شهر رفت و آمد کنی بعضیا تو ماشین مداحی گذاشتن ، اونم حتی وقتیکه محرم حتی شروع نشده ، خدایا ، یعنی اونا از محرم چی فهمیدن که من نفهمیدم هنوز ؟ چرا من این سیاه پوشیدن زود هنگام و این مرثیه خوندنای بی موقع رو نمی تونم درک کنم ؟ شاید اونا باورهایی دارن که من خیلی مونده بهش برسم یا شاید ، من مسلمون نیستم ؟!!
باور من ، باور من اینه که این حسینی که تو خیابون و کوچه بازار ازش میشنوم اونی نیست که من شناختمو دوست دارم که بشناسم ، این حسینی که سعی دارن به من بشناسونن یه آدم معمولیه که فقط در حقش ظلم شده و تو یه جنگ نابرابر خودشو عزیزانش رو به سلاخی کشیدن ، واقعا این همون حسینه ؟ خوب تو تاریخ چند هزار ساله جنگای نابرابر زیاد اتفاق افتاده ، خیلیا به ناحق کشته شدن ، ولی چرا حسین ؟
امروز پسرکی به دم در خونمون اومده بودو تقاضای کمک واسه هیات حسین کرد ، کمکش نکردمو درو بستم !
بچه که بودم با بچه های محل یه چادری میزدیم جلو خونه ما و یه حسینیه راه مینداختیم ، عشقمون این بود که از مسجد محل علمی بگیریمو با کمک در و همسایه سنج و تبلی بخریم و سر و صدایی راه بندازیم بی اینکه بدونیم اصلا این کارا یعنی چی ؟ قصد مظلومیت حسینه یا رو کم کنیه محله کناری ؟ و هیچ کس هم نبود که به ما بگه بابا ول معطلید و تو حسینیتون خود حسین گم شده .
عاشورا تاسوعا که میشه ، میای بیرون دسته هایی رو میبینی که علمها و چل چراغایی راه انداختنو نوازندگان مینوازن ، نوحه خون میخونه ، ولی فقط صدا کلفت میکنه و نعره خرکی میزنه و قصد فقط ترغیب به بالا بردن هر چه بیشتر زنجیرها و کوفتنش با تمام قدرت بر دوشهاست تا جلوه اون مسجد و اون دسته بیشتر به چشم بیاد بدون اینکه بفهمی خودش چی میگه ، از چیو از کی داره میگه ؟ کنار دسته هام ، لب جدول ، دختر پسرا اومدن تماشا و ... آخه تو این روز کس به کس نیستو کسی نیست که بهت گیر بده که با این خانوم نسبتت چیه ؟
کفر دارم میگم ؟ نه بخدا ، حرف از دردمه .
بخدا حسین مظلوم نبود ، حسین مرد بود –در نهایت کلمه- شجاع بود و عاشق .
نه حسین ، نه علمدار کربلا ، نه علی اصغر و نه علی اکبر و نه زینب و نه ... به سینه زدنو زنجیر زدنو نعره کشیدن ما نیازی ندارن ، کار بزرگشون رو با نوحه های دروغو آبکیمون لوث نکنیم ، داستان حسین داستان حسین است نه یک سوگ نامه .
تویی که حق همسایه و دوست و همکارت را میخوری ، در گوش یتیم بی پناه ، درد مینوازی ، در حق ناموس برادر دینیت گستاخانه هرزه گری می کنی ، در حق مردمان همدینیت که همه دوسدار حسینند کمفروشی میکنی و با پیراهن مشکیو ریشت تیغ می زنی ،بخدا در قبال همین حسین همگی مسولیم .
تورو به همون حسین بفهمیم که می بایستی آزاده باشیم ، آزاده بودن بخدا پیراهن مشکی نیست .
حسین برای آزاده بودن جان داد و برای زنده نگه داشتن نماز بی غل و غش راســـــتین ظهر عاشورا پرپر کرد تمام وابستگی های این دنیاییش را ، کاش که بفهمم عظمت نماز ظهر روز عاشورا را .
یا حسین با نام پاک تو تیغ میزنند .
اسلام و علیک یا حـسـیــن



سه شنبه 11 آبان 1389

باورهای اعتقادی ما ایرونیا

من معمولا به غیر از روزایی که مشکلی پیش میاد تا ساعت 3:30 سر کارم و معمولا تو دایره خودمون یا با بچه های حسابداری سر یه موضوعی کلید میکنیم سه پیچو این میزنه تو سر اونو این به اون جفتک میندازه و سر یه موضوعی بحث میکنیم .
یکی دو روز پیش یکی از همکارا یه سوال عجیبی مطرح کرد که بعضی از اعتقاداتمون رو به چالش کشید و بحث داغیو راه انداخت .
سوال این بود ، چرا ما ایرانیا خیلی وقتا آرزوها و حاجاتی که داریمو از 14 معصوم میخوایم ؟ چرا از خدا نیمخوایم ؟ مگه این طور نیست که اونا بدون خدا هیچ کسی نیستن و کلا اعتقادش بر این بود که 14 معصوم رو کاملا قبول داره ولی همیشه هر چی که میخواد رو از خود خدا خواسته نه از اماماش ، اعتقادش بر این بود که امام هیچ قدرتی در براوردن حاجت نداره و این خداست که بر هر چیزی قادره نه بندش ، حالا اون بندش حتی اگه 14 معصوم باشن و اعتقاد داشت ما به زیارت اونا میریم و دوسشون داریم چون انسان های بزرگو معصومین و عاشقشونیم چون دینمون رو از اونها میدونیم ولی اینکه به جای خدا از اونها چیزی بخوایم اشتباه هستش .
لازم بگم این همکارم از لحاظ ایمانی واقعا آدم درستیه ، اهل ریشو چفیه و تسبیح و انگشتر عقیق نیست ولی واقعا اعتقاد دینیش قویه و تو بین همکارام از این لحاظ خیلی قبولش دارم .
رو این سوال خیلی بحث شد و نه ما تونستیم اون رو قانع کنیم و نه اون ما رو ، من تو زندگیم به شخصه اکثر مواقع هر چی که خواستم از بانوم فاطمه خواستمو زندگیمو بعد از خدا بی شک مدیون لطف اون میدونم و هرگز هم هیچ مساله ای نمیتونه به این باورم خدشه ای وارد کنه ولی این سوال تو این یکی دو روزه خیلی فکرمو مشغول کرده و میبینم نظر اون همکارمم درسته و تا وقتی که خدا هست بنده اون چه کارست ؟ امیدوارم جواب قانع کننده ای واسش پیدا کنم ، نظر تو چیه ؟



جمعه 30 مهر 1389

برادر ریشیو آبجی چادری

امروز یکی از همکارام گند زده بود تو سرور و اعلام کردن که به داد رسیم , با کلی غرغر راه افتادم که برم گند خنگول خانو ماسمالی کنم .
منتظر تاکسی بودم که از اداره برم واسه انجامش که یه برادر کنارم ایستاد , هم مسیر بودیم , یه ریش دو سانتیو یه چشو ابروی مشکیه مشکیو  یه صورت مهربونو گرمو سفید و یه پیراهن سفید یعقه آخوندی که رو شلوار مشکیش انداخته بودو یه کفش مشکیه واکس خورده (الان دارم احساس میکنم که لیو تولستوی هستم ! یا شایدم عشقم , بیهقی ! نه , خیلی مونده به من برسن) , بی شک به دلم نشسته بود چهره موقرش , بدجوری منو به یاد دایی شهیدم انداخته بود , کنار هم نشستیمو نمیدونم که چطوری شروع به صحبت کردن کردیم , من در حالت رسمی خیلی رسمی و مودبانه سعی میکنم صحبت کنم ولی واقعا باید اقرار کنم پیشش کم آورده بودم , وای چقد مودب , باوقار و اصیل بود , روم داشت واقعا تاثیر میگذاشت , من با دیگران خیلی دیر عصبانی میشم و خیلی مودبانه و با احترام برخورد میکنم ولی این یکی واقعا یه آدم دیگه ای بود , دوست نداشتم ازش جدا شمو از تاکسی پیاده بشم , اون زودتر از من پیاده شدو با منو راننده بسیار موقرانه و با متانت فراوون خداحافظی کرد , هنوز از فکرم بیرون نرفته .
الان داشتم به این فکر میکردم که با حرکات نسنجیده آقایون بالادستی چقد فاصله بین ما و این آدما افتاده , باید اقرار کنم به هیچ عنوان از این تیپ آدما خوشم نمیاد و سعی می کنم ازشون دوری کنم , چه دخترش چه پسرش ولی امروز فهمیدم که واقعا باید بیشتر به این آدما فکر کنم و به همشون به چشم گروه فشاریو منطق زوری نگاه نکنم .
در برابرش از خودم خجالت کشیدم , آدمی که با اون وقار و متانتش میتونست سرکشترین دخترو  همراه خودش کنه با یه تیپ به قول خودمون برادری و حذب الهی ... .
شاید اون به دنبال چیزاییه که هنوز منه خام قادر به درکشون نیستم .
یکتای من , به من قدرت ادراک , قدرت ادراک , قدرت ادراک , قدرت ادراک و دوست داشتن , دوست داشتن همه بنده هایت ارزانی دار .


 
©2006 Shazde Irooni . All rights reserved
Power by Ghasedak ICT
Home